دیروز صبح یک شنبه از ایستگاه متروی میدان منیریه برای رفتن به خیابان پامنار بیرون آمدم.... رادیو پیام می گفت « تهران امروز بعد از یک هفته آلودگی،به خاطر باران دیشب پاک است». نزدیک میدان پانزده خرداد پیاده شدم و از پیاده روی در هوای سرد، که فکر نمی کردم چندان سرد باشد، بخار و دم وب بازدم سرمای زمستان را در این سال های بی بارانی افرون تر هم می کرد... به خیابان پامنار رسیدم. دراین مسیر تابلوهای «توتون فروش ها، پارچه فروش ها، طلا و جواهرات... که عهد ناصری را به یاد می آورد از رفت و آمدهای شیطانک های آهنی خبری نیست! موسیقیِ شیپور فروش و و آهنگ غمناک شپورش نوعی آوای «موسیقی مجانی خیابانی» را به تن و روح روندگاه صبح گاهی تزریق می کرد. مسیر وسط خیابان، محل گذر کالسکه و درشکه چی هاست که مسافران را جابه جا می کند. باربرها با شلوار کردی های تنگ و فرغون و کوله مخصوص منتظر کار و بار خویش اند. چای گرم می خوره و لیوانش را کنار دستش پرت می کند. بوی دود سیگار هم در فضا پیچیده است. صندلی های مستطیلی و دایره ای و همهمه آمده و شدها به ذهنم این پرسش را تداعی می کند که «چرا مردم از شهرستان به روستاهای دور به تهران مهاجرت می کنند؟»....کوچه های تنگ و باریک و نفس گیری که به امر عادی برای فروشندگان مغازه داران و امر تراژیک و زندان گونه ای برای اولین رهگذرانی مثل منی دیده می شوند... کوچه و سرگذر کوچه کاملا بساط سفره فروشی و پلاستیک فروشی است که به اندازه جای که بخواهی اندکی توقف کنی نیست. گاهی چاردیواری به عنوان مغازه نمی بینی... روی پله ها و کنار سرستون ها و جلوی در مغازه کناری و... جای سوزن انداختن نیست. سرم را بالا می گیرم و همزمان مرور می کنم اخبار و گزارش های فرو ریختن ساختمان پلاسکو را. همه نارسایی ها و کمبود ها و قصور و تقصیرهایی که از شبکه های مجازی و در قالب نوشته ها و تحلیل های گوناگون خواندم و آه کشیده ام. ایا اگر در همین کوچه و پس کوچه هایی، که جز آدم و اجناس نمی بینی با یک اتفاق ساده نه از نوع زلزله و آتش سوزی، که حتی آب گرفتگی ساده به چه روزی گرفتار می شوند. کوچه ها و سردرهای و بازارچه هایی که از انبوه مصرف حتی معماری ظاهری آنها دیده نمی شود! هزارتوی راهروها و کوچه هایی که آنسوتر ساختمان پنج طبقه و ده طبقه و آنسوتر مسجد و اداره ای که برای گذر کردن تنها با دو پا می توانی حرکت کنی!... برای ترس از رفت و آمد ماشین و موتور کوچه و مسیرها، به زندان های کوچه ای تبدیل شده اند!! و باز مرور می کردم که تهران به قول داریوش شایگان، «شهر تمثیلی» و شاید بدقواره ای است که جان شهروندان را تهدید می کند. نه بافتش سننی سنتی است و نه مدرن مدرن. «شهر کلنگی» که درآمدش آهن ربای مهاجران درون کشوری شده و چالش و مدریتی های دوگانه و سه گانه و چند گانه به کلاف پیچیده ای تبدیل شده است... دراین جا تهران تنها یک پلاسکو ندارد. بازار تهران هم پلاسکوی دیگری است!!
برچسب:
نویسنده: هیراد میرزاده